دستانِ کلامِ چشمانم بسته است در دستانِ تو

تا تو نخواهی عقده ی داستان پلک هایم باز نمی شود.

اسیر انجمادم

در بی رنگ ترین فصل های ذهنم

جاری کن سرود دستانت را در من

غسل کن مرده ات را با نوازش کلامت

تا آسمانِ چشمانش روشن شود

با لبانی که مسیحا را دم بهاری بخشیدی

حنوط کن مرا

تا باغ سبز شود

و رهایم کن در خودت.

«خودم»