من هرگز از مرگ نهراسیده ام....

هرگز از مرگ نهراسیده‌ام

اگرچه دستانش از ابتذال شکننده‌تر بود.

هراسِ من ــ باری ــ همه از مردن در سرزمینی‌ست

که مزدِ گورکن

                از بهای آزادیِ آدمی

                                        افزون باشد.

 

#احمد_شاملو

 

سکوت می کنم و عشق، در دلم جاری است
که اين شگفت ترين نوع خويشتن داری است

تمام روز، اگر بی تفاوتم؛ امّا
شبم قرين شکنجه، دچار بيداری است

رها کن آنچه شنيدی و ديده ای، هر چيز
به جز من و تو و عشق من و تو، تکراری است

مرا ببخش! بدي کرده ام به تو، گاهی
کمال عشق، جنون است و ديگرآزاری است

مرا ببخش اگر لحظه هايم آبي نيست
ببخش اگر نفسم، سرد و زرد و زنگاری است

بهشت من! به نسيم تبسمی درياب
جهانِ جهنم ما را ، که غرق بيزاری است

سهیل محمودی

عشق در دلم جاری است...

سکوت می کنم و عشق در دلم جاری است
که اين شگفت ترين نوع خويشتن داری است

تمام روز، اگر بی تفاوتم؛ امّا
شبم قرين شکنجه، دچار بيداری است

رها کن آنچه شنيدی و ديده ای، هر چيز
به جز من و تو و عشق من و تو، تکراری است

مرا ببخش! بدی کرده ام به تو، گاهی
کمال عشق، جنون است و ديگرآزاری است

مرا ببخش اگر لحظه هايم آبي نيست
ببخش اگر نفسم، سرد و زرد و زنگاری است

بهشت من! به نسيم تبسمی درياب
جهانِ جهنم ما را ، که غرق بيزاری است

سهیل محمودی

 

یار گرفته‌ام بسی چون تو ندیده‌ام کسی

شمع چنین نیامده‌ست از در هیچ مجلسی

عادت بخت من نبود آن که تو یادم آوری

نقد چنین کم اوفتد خاصه به دست مفلسی

صحبت از این شریفتر صورت از این لطیفتر

دامن از این نظیفتر وصف تو چون کند کسی

خادمه سرای را گو در حجره بند کن

تا به سر حضور ما ره نبرد موسوسی

روز وصال دوستان دل نرود به بوستان

یا به گلی نگه کند یا به جمال نرگسی

گر بکشی کجا روم تن به قضا نهاده‌ام

سنگ جفای دوستان درد نمی‌کند بسی

قصه به هر که می‌برم فایده‌ای نمی‌دهد

مشکل درد عشق را حل نکند مهندسی

این همه خار می‌خورد #سعدی و بار می‌برد

جای دگر نمی‌رود هر که گرفت مونسی

 شیخ اجل سعدی