نیمِ دیگر...

چقدر ساده به هم ریختی روان مرا

بریده غصّه ی دل کندنت امان مرا

قبول کن که مخاطب پسند خواهد شد

به هر زبان بنویسند داستان مرا

گذشتی از من و شب های خالی از غزلم

گرفته حسرت دستان تو جهان مرا

سریع پیر شدم آنچنانکه آینه نیز

شکسته در دل خود صورت جوان مرا

به فکر معجزه ای تازه بودم و ناگاه

خدا گرفت به دست تو امتحان مرا

نه تو خلیل خدایی نه من چو اسماعیل

بگیر خنجر و در دم بگیر جان مرا

تو را به حرمت عشقت قسم بیا برگرد

بیا و تلخ تر از این مکن دهان مرا

چه روزگار غریبی است بعد رفتن تو

بغل گرفته غمی کهنه آسمان مرا

تو نیم دیگر من نیستی ؛ تمام منی

تمام کن غم و اندوه سالیان مرا

 

شاعر: امید صباغ نو

 

" شمس"

« شمسِ من »،
 

روزگاران درازی است که نیستی
 

امّا
 

هنوز هم تو بی تکرارترین خاطره ی مکرّر منی.


 

« شمسِ من»،
 

پس از تو،

 خورشیدها نوری نداشتند
 

و کهکشان چشمانِ من در محاق همیشگیِ تو،


افسرد...

 

« خودم»